وب نوشت یک شیمیست
خاطرات و تجربیات کاری (در زمینه شیمی ) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید


راستش نوشتن ماجرای من و خاموش یه کم سخته چرا که ما مکمل همدیگر هستیم من و اون هر وقت در کنار هم بودیم کارهای خوب و بزرگی انجام دادیم الان که به گذشته مینگرم واقعا از کارهایی که کردیم متعجب میشوم چه شور و حوصله و صبری داشتیم وقتی چیزی را میخواستیم تا بدستش نمی آوردیم لحظه ای عقب نشینی نمیکردیم، شاید اگر خواهر نبودیم نمیتوانستیم اینقدر خوب همدیگر را درک کنیم و شرایط را برای تحقق
خواسته های همدیگر فراهم کنیم ، و در دوران جوانی هر دویمان اندوخته خوبی از تجربیات متنوع داشته باشیم ،اما ما در یک چیز تضاد داشتیم و آن تخلصهایمان بود ،چرا که من به روشنی معتقد هستم و دوست دارم همیشه در نور زندگی کنم اما او معتقد است باید برای رسیدن به روشنی راه طولانی را طی کرد هر چیز که با زحمت بدست آید ارزشش حفظ میشود هر چند که حق با اوست اما من از تخلصم چشم پوشی نکردم و او هم همچنان خاموش ماند اما نکته جالب عاطفه ای است که از بدو تولد در میان ما شکل گرفت راستش من یک سال و بیست روز از او بزرگتر هستم و در همو دوران کودکی چنان زهر چشمی از او گرفتم که تا الان هر وقت بحثش میشود ندا این حق را برای خودش محفوظ میداند که تلافی کند ،راستش ماجرا از این قرار بود که من بر خلاف بقیه خواهران پر عطوفت با لنگه کفش به دیدار خواهرم رفتم و حسابی خدمتش را رسیدم !!!! البته اون مال دوران کودکی بود و بقول معروف بچه بودیم و حالیمون نبود اما ندا میگه سیاستت از همون بچگی جنگ طلبی بود
در صورتی که بقیه زندگی من وندا در نهایت صلح سپری شد آتش بست کامل !!!!
یک نکته مثبت در رفتار ما دو نفر این بود که هیچوقت سعی نکردیم مقابل هم باشیم چه اون زمان که در دوران مدرسه هر دویمان از نظر مدیریت و فعالیتهای علمی و فرهنگی در سطح خوبی قرار داشتیم چه مراحل بعد که گروه طاها را داشتیم این اعتقاد در هر دوی ما بود که با وجود هم تکمیل میشویم و برای همین ما دو خواهر مغز برنامه ریزی فرهنگی مدرسه بودیم و در عین حال مثلا بچه درسخون ، سال سوم دبیرستان با اینکه من وندا تازه به مدرسه جدید آمده بودیم در کمتر از یک ماه عادلانه مسئولیتها را بین خودمان تقسیم کردیم هر چی ریاست بود مال من شد و ندا هم شد معاون ! برای همین بچه ها به خونمون تشنه بودند خیلی سعی کردند زیر آبمون بزنند اما هیچ قدرتی نمیتونست مقابل ما قرار بگیرد ، در خانه ما هیچوقت متحد نمیشویم به ندرت دست به ائتلاف میزنیم چون ائتلاف ما خطرناک است به عبارتی نوعی وتو کردن نظرات دیگران است برای همین ما طرفدار یکی از بزرگترهای خونه میشیم مثل انتخابات ،بعد هم در خفا با هم ساخت و پاخت میکنیم ،
خلاصه من و خاموش خواهران عجیبی هستیم دلگیریهایمان از هم در نهایت سکوت انجام میشود همیشه سعی میکنیم هیچ برخورد لفظی نداشته باشیم و در آخر خودمون شرایط را طوری فراهم میکنیم که زود این حالت از بین برود یه جور گول مالیدن سر هم ، در بیشتر مواقع حتی اگر تقصیر ندا باشد من منت کش میرم باهاش حرف میزنم و آنوقت مشکلاتمون را منطقی حل میکنیم ،بعضی شبها هم در مورد مشکلات اجتماعی جلسه داریم درباره مسائل روز و موضوعات مورد علاقه هر دویمان مثل بحث درباره شعر نو ،
کتاب و موضوعات جالب روز ،..... اما الان او مدتی است که در دانشگاه گیلان بقول گیلانیها
"گیل دانشکده " درس میخواند و برای همین کمی برنامه مان بهم ریخته اما اینترنت که هست ما دو خواهر از همه امکانات برای تبادل اطلاعات بهره میبریم ،
از اهداف دراز مدتمون این است که یکی مون بره زندان مثل این قهرمان های ملی و دیگری داد و قال راه بندازه و رئیس جمهور بشه حالا فعلا داریم کار میکنیم که چه طور این
مسئولیت سنگین را عادلانه! تقسیم کنیم ، راستی شما چی فکر میکنید ؟؟؟؟؟؟؟

[ دوشنبه ٩ دی ۱۳۸۱ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ HODA ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه عصیان هاست... من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست... من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست.... احمد شاملو...
آرشيو مطالب
RSS Feed

Free counter and web stats  RSS FEED